تبليغاتX
:: باشد نباشید بدانید بودیم ::

باشد نباشید بدانید بودیم



نخستین نگاهی،که ما را به هم دوخت

نخستین سلامی که در جان ما شعله افروخت

نخستین کلامی، که دلهای ما را

به بوی خوش آشنایی سپرد و،

به مهمانی عشق برد.

پر از مهر بودی

پر از نور بودم

همه شوق بودی

همه شور بودم

چه خوش لحظه هایی که،دزدانه،از هم

نگاهی ربودیم و رازی نهفتیم!

چه خوش لحظه هایی که (می خواهمت ) را

به شرم و خموشی نگفتیم و گفتیم!

**

دو آوای تنهای سرگشته بودیم،

رها در گذرگاه هستی

به سوی هم از دورها پر گشودیم

چه خوش لحظه هایی که هم را شنیدیم.

چه خوش لحظه هایی که در هم وزیدیم

چه خوش لحظه هایی که در پرده ی عشق

چو یک نغمه ی شاد با هم شکفتیم

چه شبها چه شبها،ک همراه حافظ

در آن کهکشان های رنگین

در آن بیکران های سرشار از نرگس و نسترن

                                      یاس و نسرین

ز بسیاری شوق و شادی نخفتیم

تو با آن صفای خدایی

تو با آن دل و جان سرشار از روشنایی

از این خاکیان دور بودی

من آن مرغ شیدا

در آن باغ بالنده در عطر و رویا

بر آن شاخه های فرارفته تا عالم بیخیالی

**

من و تو چه دنیای پهناوری آفریدیم.

من و تو به سوی افق های نا آشنا پر کشیدیم.

من و تو ،ندانسته،دانسته،

رفتیم و رفتیم و رفتیم

**

از آن روزها

آه

عمری گذشته است

من و تو دگرگونه گشتیم

دنیا دگرگونه گشته ست!

در این روزگاران بی روشنایی

در این تیره شبهای غمگین،که دیگر

ندانی کجایم،

ندانم کجایی!

چو با یاد آن روزهای می نشینم

چو یاد تو را پیش رو می نشانم

دل جاودان عاشقم را

به دنبال آن لحظه ها می کشانم

سرشکی به همراه این بیتها،می فشانم:

نخستین نگاه

نخستین نگاهی،که ما را به هم دوخت

نخستین سلامی که در جان ما شعله افروخت

نخستین کلامی، که دلهای ما را

به بوی خوش آشنایی سپرد و،

به مهمانی عشق برد.

پر از مهر بودی

پر از نور بودم.....

+رضاپنجشنبه نهم خرداد 1387ساعت 20:20 توسط رضا |

مرا اينگونه باور کن...

کمي تنها ،

 کمي بي کس ،

کمي از يادها رفته...

 خدا هم ترک ما کرده ،

 خدا ديگر کجا رفته...؟!

نمي دانم مرا آيا گناهي هست..؟

 که شايد هم به جرم آن ،

 غريبي و جدايي هست..؟؟؟

 

+رضاچهارشنبه هجدهم اردیبهشت 1387ساعت 11:6 توسط رضا |

هنگامی كه آوازه ی كوچت
بی محابا در دل شب می پيچد
سكوت…….
داغی است بر زبان سايه ها
باز هم يادت …..
شرری می شود بر قامت باران های اشک
اين جا ميان غم آباد تنهايی
به اميد احيای خاطره ای متروك
روزها گريبان گير آفتابم
و شب ها
دست به دامن مهتاب
نمی گويم فراموشم نكن هرگز
ولي گاهی به ياد آور
رفيقی را كه ميدانم نخواهی رفت از يادش

+رضاجمعه ششم اردیبهشت 1387ساعت 20:42 توسط رضا |

خواهر كوچكم از من پرسيد پنج وارونه چه معنا دارد؟!

من به او خنديدم!

گفت: روي ديوار و درختان ديدم!

باز هم خنديدم!

گفت: خودم ديدم مهران پسر همسايه، پنج وارونه به مينا مي داد!

آنقدر خنده برم داشت كه طفلک ترسيد!

بغلش كردم و بوسيدم!

و با خود گفتم: بعدها با ديدن بي وقفهء درد، سقف ديوار دلت خم گردد

و آنوقت مي فهمي پنج وارونه چه معنا دارد...

 

+رضاچهارشنبه بیست و هشتم فروردین 1387ساعت 23:40 توسط رضا |



سرنوشت نوشتو نوشت
از دوری دوست و ویرانی عشق نوشت
بدوخوبش را نمی دانم کی نوشت
هرچه نوشت بدوخوبش را با هم نوشت
نوشت که ببینی آینه ی سرنوشت
هرچه نوشتی او هم آخر نوشت
خودم نوشتم که بشود ویران عشق
سرنوشت عشق مرا دیدواین گونه نوشت
نوشت که دور شود ازمن عشق
ولی شدم دلتنگ از دوری عشق
فراموشی عشق را برای دوستم نوشت
دوستم ندید دلتنگم از دوری عشق
دوستم رفت و از تنها ماندنم نوشت
نوشت که قلبی ساده شکست در این عشق
ولی نمی خواستم سرنوشت را با این سرشت

سرنوشت فقط دل شکستن مرا نوشت
من هم قلم بر داشتم و نوشتم از عشق
که میشکنم هر چه دل بی رحم را با عشق
با دست خت خدش می بایست نوشت
که بهتر بخاند مرگ خود را دراین سرنوشت
با دست خط او کم رنگ نوشتم از عشق
ولی خودش پرنگ کرد و این گونه نوشت
نوشت که بشیم با هم و بسازیم زندگی با عشق
خودش نوشت و پاک می کرد و دوباره مینوشت

پاک کنی بر داشتم و پاک کردم هر چه چرت و پرتی که نوشت
خودم از دور ماندن او نوشتم و عشق
آنقدر نشستم که خسته شدم از زندگی با عشق....

 

 

+رضادوشنبه نوزدهم فروردین 1387ساعت 19:6 توسط رضا |

 

می چکد بر دفترم

تا بشوید هرچه دارم در سرم

باز باران

بی بهانه

میزند بر جان خسته

تا بشوید گونه ها را

از غبار سفله بسته

باز باران

بی ترانه

میزند بر دشت لاله

تا بشوید زخم و درد عاشقی را

از درون قلب های زخم دیده

باز باران

بی نشانه

می زند بر صاحبان این زمانه

تا بشوید رنگ تزویر و ریا را

از لباس مردم در خواب مانده

حال باران

در درون ابر پنهان می شود

رنگ و بویش از دیده میگردد نهان

می گریزد او از این درد عیان

باز باران

دور می گردد زمن

تا نبیند سیل اشک و آه من

+رضاجمعه شانزدهم فروردین 1387ساعت 18:57 توسط رضا |

سرزمین وداع را می سوزاند

 کسی را که خیلی دوست داری همیشه زود از دستش میدهی

 پیش از آن که خوب نگاهش کنی مثل پرنده ای زیبا بال می گیرد

 هنوز بعضی از حرف هایت را به او نگفته بودی

 هنوز همه لبخندهای خود را به او نشان نداده بودی

 همیشه این گونه بوده است کسی را که از دیدنش سیر نشده ای

 زود از دنیای تو می رود .

  امشب تمام گذشته ام را ورق زدم :

 پر از لحظه های سیاه ، لحظه های داغ و پرالتهاب بی قراری ، دلتنگی

 افسرده ، خاموشی ، سکوت ، اشک ، سوختن .... چیزی نیافتم .

 دلم به درد می آید وقتی سرنوشت را به نظاره می نشینم

 کاش می شد سرنوشت را با آن روزهای شیرین عجین کرد

 نفرین به بودن وقتی با درد همراه است .

 من از قصه زندگی ام نمی ترسم من از بی تو بودن و به یاد تو زیستن

 و تنها از خاطرات گذشته تعذیه کردن می ترسم .

 زندگی ام در اوج جوانی بین شب و روزهایی است که باید بهترین

 سال های زندگی ام باشد ، چنان به هم گره خورده است

 که منجر به نابودی همه جانبه ام می شود .

 ای کاش می تونستم از دستت فرار کنم

 به چه زبانی بهت بگم ازت بدم میاد تو رو خدا دیگه دنبالم نیا

 دلم هوس لحظه معراج روح را کرده است

 دست تو ، سایه تو همیشه بر سر آدم ها قدرت نمایی می کند

 تا آدم ها خلق میشن تو موجود نفرت انگیز هم به دنیا میای

 دلم می خواهد تمام بغض هایم را جمع کنم

 و با تمام وجود و تمام اشک هایم بگویم

  

 

 ازت متنفــــــــــرم سرنوشت شوم من

 

+رضاچهارشنبه چهاردهم فروردین 1387ساعت 12:51 توسط رضا |

تقدیم به تمام دل شکستگان........

توبه می کنم ديگر كسي را دوست نداشته باشم حتي به قيمت سنگ شدن

توبه مي كنم ديگر براي كسي اشك نريزم حتي اگر فصل چشمانم براي هميشه زمستان شود چشمانم را مي بندم

توبه مي كنم ديگر دلم برايت تنگ نشود حتي چند لحظه!قول مي دهم نامت را بر زبان نمي آورم لبهايم را مي دوزم

توبه مي كنم ديگر عاشق نشوم قلبم را دور مي اندارم براي هميشه و به كوير تنهايي سلام مي كنم

                                                                   مریم

+رضاسه شنبه سیزدهم فروردین 1387ساعت 1:5 توسط رضا |

در دفتر يادبود دوستان بر روي درختان كهنسال بر روي شنهاي ساحلي نوشتم

دوستت دارم ، اما دفتر ياد بود دستان پاره شد، باد درختان كهنسال را شكست ،

امواج شنهاي ساحل را شست و برد اما ! هيچ چيز نتوانست ياد تو را از صحنه ي قلبم پاك كند ....

+رضاپنجشنبه هشتم فروردین 1387ساعت 22:41 توسط رضا |

چه زيبا! گفتم دوستت دارم !چه صادقانه پذيرفتي! چه فريبنده ! آغوشم برايت باز شد !چه ابلهانه! با تو

خوش بودم !چه كودكانه ! همه چيزم شدي ! چه زود ! به خاطره يك كلمه مرا ترك كردي ! چه

ناجوانمردانه ! نيازمندت شدم ! چه حقيرانه! واژه غريبه خداحافظي به من آمد! چه بيرحمانه! من سوختم.

+رضایکشنبه چهارم فروردین 1387ساعت 19:17 توسط رضا |

با سلام خدمت شما دوستان گرامی و عزیز

این سال جدید رو به شما و خانواده محترمتان تبریک میگم امیدوارم که ساله خوبی داشته باشین .

یه بابای خودم هم تبریک میگم امیدارم که ساله خوبی داشته باشه .

+رضایکشنبه چهارم فروردین 1387ساعت 1:13 توسط رضا |

درشکفتن جشن نوروز برایت در همه ی سال سر سبزی جاودان وشادی ،اندیشه ای پویا و ازادی و برخورداری از همه نعمتهای خدادادی ارزومندم.


*********


جشن است که نوروز به پا خاسته است.شادی و سعادت جهان ان تو باد.از هر دو جهان فقط تو را می خواهم.


***********


نوروز پاسداشت عشقهای کوچکی است که زنده مانده اند و روز تعظیم در برابر عشق های بزرگی که عظمت را کوچک می دانند.پس به تو در نوروز سلام می کنم که بزرگترین عشق این کوچکی.


*********


نوروز ایین رفاقت را نگاهبانی می کند که باور کنیم قلبهامان جای حضور دوستانمان هستند.


****


در این نوروز باستانی خیال امدنت را به اغوش خسته می کشم .


*************


نوروز یعنی هیچ زمستانی ماندنی نیست اگر چه کوتاهترین شبش یلدا باشد


************

+رضاپنجشنبه یکم فروردین 1387ساعت 14:41 توسط رضا |

 اگر کلید قلبی نداری ، قفل نکن.
 به چشمان کسی نگاه نکن ، اگر دروغ خواهی گفت.
 به کسی سلام نکن ، اگر خداحافظی در پیش است.
 دست کسی را نگیر ، اگر رها خواهی کرد.
 به کسی نگو دوستت دارم ، اگر دیگری در فکرت است

                                   

هرگز عاشق نشو ،مگر آنکه بتوانی تمام عیبهای آدمی را تحمل کنی!

ای دو چشمت چمنزاران من

داغ چشمت خورده بر چشمان من

پیش از اینت گر که در خود داشتم

هرکسی را تو نمی انگاشتم

تمام افسون عشق در اطمینان به جاودانگیش است

شاید عشق تنها یک کلمه باشد

اما از زبان دل سخن می گوید

زبانی که من با تو سخن می گویم

عاشقانه دوستت دارم

با تمام وجودم دوستت دارم

آنچنان دوستت دارم که

 زبانم از بیان عمق عشقم قاصر است

 

+رضادوشنبه بیست و هفتم اسفند 1386ساعت 11:44 توسط رضا |

بشنو همسفر من

با هم رهسپار راه دردیم

با هم لحظه ها رو گریه کردیم

ما در صدای بی صدای گریه بودیم

ما از عبور تلخ لحظه قصه ساختیم

شاید اگر در این راه با هم بمانیم

وقت رسیدن شعر خوشبختی بخوانیم

 

 

+رضاشنبه سیزدهم بهمن 1386ساعت 13:29 توسط رضا |

عشق کودکی سر به هواست که قولش را فراموش می کند

کور و کر است وقتی چیزی می خواهد

و هرگز از خواسته اش نمی گذرد

آرزویش زمان نمی شناسد

و به شادی اش اعتمادی نیست

با یک جهان ناامیدی به پیش می تازد

و با بازیچه ای از دست می رود

عشق واقعی آتشی دیرپاست که همیشه در جان شعله می کشد

+رضایکشنبه هفتم بهمن 1386ساعت 20:6 توسط رضا |

هر کسی گمشده ای دارد و خدا گمشده ای داشت

هرکسی دو تا است و خدا یکی بود و یکی چگونه می توانست  باشد ؟

هرکسی به اندازه ای که احساسش می کنند هست

وخدا کسی را که احساسش کند نداشت

عظمت ها همواره در جست وجوی چشمی است که آن را ببیند

خوبی ها همواره نگران که او را بفهمد

و زیبایی همواره تشنه دلی است که به او عشق ورزد

و قدرت نیازمند کسی است که در برابرش رام گردد

و غرور در جست و جوی غروری که او را بشکند

و خدا عظیم بود و خوب و زیبا و پر اقتدار و مغرور

اما کسی نداشت                و خدا آفریدگار بود              

و چگونه می توانست نیافریند

.

.

.

در آغاز هیچ نبود . کلمه بود و آن کلمه خدا بود.

و خدا یکی بود و جز خدا هیچ نبود

وبا نبودن چگونه توانستن بود؟

و خدا بود و با او عدم  بود             و عدم گوش نداشت

حرفهایی هست برای گفتن          که اگر گوشی نیود نمی گوییم

حرفهایی هست برای نگفتن        حرفهایی که هرگز سر به ابتذال گفتن

فرود نمی آورد

سرمایه هر کس به اندازه حرفهایی است که برای نگفتن دارد

حرفهایی بی قرار و طاقت فرسا

که هم چون زبانه های بی تاب آتشند

کلماتش هر یک انفجاری را در دل به بند کشیده اند          

که اگر یافتند آرام می گیرند

و خدا برای نگفتن حرفهای زیادی داشت      درونش از آنها سرشار بود

و عدم چگونه می توانست مخاطب آن باشد

و خدا بود و عدم    جز خدا هیچ نبود     در نبودن نتوانستن بود . با نبودن نتوان بود  

و خدا تنها بود    

             هر کسی گمشده ای داشت

              و خدا گمشده ای داشت...

                                         دکتر علی شریعتی

+رضاپنجشنبه چهارم بهمن 1386ساعت 9:49 توسط رضا |

دنیا را بد ساختند

کسی را که دوست داری دوستت ندارد

کسی که تو را دوست دارد تو دوستش نداری

اما کسی که تو دوستش داری و او هم تو را دوست دارد

به رسم و آئین زندگانی به هم نمی رسند

                        و این رنج است

                        زندگی یعنی این.

                                           دکتر علی شریعتی

                                        

+رضایکشنبه سی ام دی 1386ساعت 19:17 توسط رضا |

تا به کی باید رفت
از دياری به دياری ديگر
نتوانم، نتوانم جستن
هر زمان عشقی و ياری دیگر
کاش ما آن دو پرستو بودیم
که همه عمر سفر می کردیم
از بهاری به بهار دیگر
آه، اکنون ديریست
که فرو ریخته در من، گوئی،
تيره آواری از ابر گران
چو می آميزم، با بوسهء تو
روی لبهایم، می پندارم
می سپارد جان عطری گذران

آنچنان آلوده ست
عشق غمناکم با بیم زوال
که همه زندگیم می لرزد
چون ترا می نگرم
مثل اینست که از پنجره ای
تکدرختم را، سرشار از برگ،
در تب زرد خزان می نگرم
مثل اینست که تصویری را
روی جریان های مغشوش آب روان می نگرم
شب و روز
شب و روز
شب و روز

+رضاچهارشنبه بیست و ششم دی 1386ساعت 11:12 توسط رضا |

برای تمام عاشقا آرزو می کنم که تو عشقشون شکست نخورن

تو رو خدا قدر کسایی که دوستون دارن رو بدونید

خدانگدار

+رضادوشنبه دوازدهم شهریور 1386ساعت 1:38 توسط رضا |

+رضادوشنبه دوازدهم شهریور 1386ساعت 1:30 توسط رضا |

وقتی میشی نیاز من اگه نباشی پیش من

اشکهای چشمامو ببین که می ریزه به پای تو

                                    بازم که بی قرارمو دلواپس نگاه تو

                                    تموم هستی منی بمون همیشه پیش من

اگه شدم عاشق تو نزار که بیتاب بمونم

لالایی شبام تویی نزار که بیخواب بمونم

                                  دارم برات شعر می خونم شاید به یادم بمونی

                                  فقط یک چیز ازت می خوام شاید به یادم بمونی

       دوست دارم خیلی کمه ولی جز این چیزی نبود

       واژه ها رو ولش کنیم عشقمو از چشام بخون

 

 

+رضاشنبه دهم شهریور 1386ساعت 13:15 توسط رضا |

                      وقتی گریبان عدم                        

               با دست خلقت می درید                

وقتی ابد چشم تو را  

پیش از ازل می آفرید

وقتی زمین ناز تو را

در آسمانها می کشید

وقتی عطش طعم تورا

با اشکهایم می چشید

من عاشق چشمت شدم

نه عقل بود و نه دلی

چیزی نمی دانم از این

دیوانگی و عاقلی

یک آن شد این عاشق شدن

دنیا همان یک لحظه بود

آن دم که چشمانت مرا

از عمق چشمانم ربود

وقتی که من عاشق شدم

شیطان به نامم سجده کرد

آدم زمینی تر شد و

عالم به آدم سجده کرد

من بودم و چشمان تو

نه آتشی و نه گلی

چیزی نمی دانم از این

                                   دیوانگی و عاقلی                                    

+رضاپنجشنبه هشتم شهریور 1386ساعت 19:8 توسط رضا |

امشب چه با ناله،غم از دیده می بارد،دلم در سینه می نالد،مرا دیوانه کردی

رفتی مرا تنها،به دست غم رها کردی،به جان من خطا کردی،مرا دیگر نخواهی

پیدا شدی با غم،تو در جام شراب من،از این حال خراب من،بگو دیگر چه خواهی

اشکی که ریزد ز دیده من،آهی که خیزد ز سینه ی من،رنگ تمنا ندارد

تو آن گل مریم سفیدی،بی تو دلم شوری و امیدی،دیگر به دنیا ندارد

همچون نسیم از برم بگذر،یک لحظه در دیده ام نگر

شاید نشانی ز عشق و وفا،بینم به چشم تو بار دگر..........

        

+رضاپنجشنبه هشتم شهریور 1386ساعت 13:5 توسط رضا |

تو مثل راز پاييزی و من رنگ زمستانم
چگونه دل اسيرت شد قسم به شب نمی دانم
تو مثل شمعدانی ها پر از رازی و زيبايی
و من در پيش چشمان تو مشتی خاک گلدانم
تو دريایی ترينی آبی و آرام و بی پايان
و من موج گرفتاری اسير دست طوفانم
تو مثل آسمانی مهربان و آبی و شفاف
و من در آرزوی قطره های پاک بارانم
نمی دانم چه بايد كرد با اين روح آشفته
به فريادم برس ای عشق من امشب پريشانم
تو دنيای منی بی انتها و ساكت و سرشار
و من تنها در اين دنيای دور از غصه مهمانم
تو مثل مرز احساسی قشنگ و دور و نامعلوم

 

كاش می دانستی
چشم هايم  زشكوفايی عشق تو فقط می خواند

كاش می دانستي
عشق من معجزه نيست
عشق من رنگ حقيقت دارد
اشک هايم به تمنای نگاه تو فقط می بارد
كاش می دانستی
تو فقط مال منی
تو فقط مال همين قلب پر از احساس منی

شب من با تو سحر خواهد شد
تو نمی دانی من
چه قدر عشق تو را می خواهم

تو صدا كن من را
تو صدا كن مرا كه پر از رويش يک ياس شوم
تو بخوان تا همه احساس شوم

كاش می دانستی
شعرهای دل من پيش نگاه تو به خاک افتاده است
به سرم داد بزن
تا بدانم كه حقيقت داری
تا بدانم كه به جز عشق تو اين قلب ندارد كاری

باز هم اين همه عشق
اين همه عشق برای دل تو ناچيزاست
آسمان را به زمين وصل كنم؟
يا كه زمين را همه لبريز ز سر سبزی يك فصل كنم؟
من به اعجاز دو چشمان تو ايمان دارم
 
به خدا تو نباشی
بی تو من يک بغل احساس پريشان دارم

 

 

 



+رضاچهارشنبه هفتم شهریور 1386ساعت 20:21 توسط رضا |

گل سرخ : این منم اولین پیامبر عاشقان ....زبان گنگ و گویای ابراز عشق......منم !
نیلو فر: پیچ و تاب عاشقانه در گرمای وصال را به من تشبیه می کنند ..
رازقی :فخر فروشانه گفت : من مجموعی از هر دوی شما هستم....
نرگس : من یکه تاز عرصه زمستانم...
شقایق : نام دیگر منست.... گل عاشق
محبوب شب : منم محرم اسرار نهان عاشقان !!
لاله :من پیام دلهای عاشق را برای خدا می برم
پامچال :حضور من است که بهار عاشقان را... بیدار می کند
مریم : عطر من است فضای خلوت عاشقان !
 از آنسوی علفزار صدای هق هق گریه ای دردناک همه گلها را به سکوت کشاند...!صدا... صدای گریه گل نومیدی بود...!

+رضادوشنبه پنجم شهریور 1386ساعت 12:34 توسط رضا |

 

کاش می دونستی چقدر دلم هر روز بهانه تو رو ميگيره...

 کاش می دونستی چقدر دلم هوای با تو بودن رو کرده...

 کاش می دونستی چقدر دلم از اين روزهای سردِ بي تو بودن گرفته...

کاش می دونستی چقدر دلم برای ضرب آهنگ قدمات ، گرمی نفسات، مهربانی صدات تنگ شده...

 کاش می دونستی چقدر دلواپس توام...

کاش می دونستی چقدر تنهام ، چقدر خسته ام و چقدر به حضور سبزت محتاجم.

+رضاپنجشنبه یکم شهریور 1386ساعت 19:55 توسط رضا |

زندگی ....زندگی یعنی چی؟!یه عارف مشهور هندی این طور زندگیو می سراید:

زندگی یک آواز است...آن را بخوان!

زندگی یک بازی است....آن را بازی کن!

زندگی یک مبارزه است....با آن مقابله کن!                                          

زندگی یک رویا است......به آن واقعیت ببخش!

زندگی یک فداکاری است.........آن را عرضه کن!

زندگی یک عشق است........ از آن لذت ببر!!

اگه بنا باشه دوباره به دنیا بیایی دوست داری چی باشی؟! چه شکلی باشی؟! دوست داری زندگی

 بعدی چه کنی؟!                             

دوست داری تو اون زندگی دنیا چه جوری باشه؟! چه قدرتیو از خدا می خواستی که برای شروع این

زندی بهت بده؟!               

+رضاچهارشنبه سی و یکم مرداد 1386ساعت 1:29 توسط رضا |

شایدم فکر کنی الکی دلم گرفته و زار زدم. آره اصلن الکیه الکی دلم گرفته و زار زدم. تقصیر تو نیستش که...

اینجا اینقدر بهانه هست واسه گریه کردن. اما واسه خندیدن... :|

میدونی بدیش چیه؟ اینه که من مثل تو گریه دوست ندارم.

من وقتی گریه میکنم سردرد میگیرم. یه سردرد زجرآور.

حالا هم همون سردرد داره آزارم میده و من فقط میتونم تحملش کنم.

مهم نیست. اینم رو بقیهء چیزایی که تحمل میکنم.

فقط نمیدونم کی تحملم تموم میشه؟؟؟

و اگه بشه ؟

+رضاسه شنبه سی ام مرداد 1386ساعت 3:46 توسط رضا |

فصل زندگیم را با عشقت آغاز کردم و در دوران جوانی به زیبایی و پاکیت ایمان آوردم.یافتم تو را با تمام عظمتت یافتم تو را در تنهاییم یافتم تو را برای تسکین غمهایم و اینک صبحگاهان که چشمانم را می گشایم تا روزی دیگر را شروع کنم در آن لحظه به تو می اندیشم.وقتی که دستانم را برای مناجات با خدای خویش به سوی آسمان می برم حتی در آن لحظه به تو می اندیشم.وقتی که شبنم باران به روی دیدگانم می چکد در آن لحظه قلبم پر از یاد تو می شود حتی وقتی که در هیاهوی کار لحظه ای از یادم غافل می شوی من در آن لحظه به تو می اندیشم.

+رضادوشنبه بیست و نهم مرداد 1386ساعت 10:12 توسط رضا |

 

در صورت تمایل برای تبادل لینک به ایدی من pm بدین

pesar_baba67\pesar_baba67@pecotech.com

+رضادوشنبه بیست و نهم مرداد 1386ساعت 2:40 توسط رضا |